روزنامه بیست و پنجم خردادماه نود و یک


بخوام از تو بگذرم، من با یادت چه کنم؟ تور و از یاد ببرم، با خاطراتت چه کنم؟ حتی از یاد ببرم، تو و خاطراتتو، بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟ تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی، توی رویاهای من عشق همیشگی بودی، آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته، بیکسی عالمی داره، واسه ما یه عادته!

چط.ر از یاد ببرم اونهمه خاطراتم رو، اخه با چه جراتی به دل بگم نمون، برو!

دل دیگه خسته شده، به حرف من گوش نمیده، چشم براه تو می مونه، همیشه غرق امیده...!


*پی نوشت: امروز همزبون و سنگ صبور و همدم تنهایی هام، برای همیشه از پیشم رفت، شاید با یه خداحافظی کوچیک و معمولی!

امروز "گراد" رفیق تنهایی هام برای همیشه از پیشم رفت.. یادش همیشه زنده است!

---------------------------------------

*پیام/ش ش*

بیست و پنجم خردادماه نود و یک

روزنامه بیستم خردادماه نود و یک


حالا فهمیدم نتیجه اینهمه پرسه زدن های شبانه چیه؟!

کارگر شهرداری هم دیگه با یه نگاه عجیب بهم نگا میکنه، بارهاستريال شبها زمان برگشت من به خونه میشه همون موقع که اون کارگر شهرداری داره کار خودش رو میکنه...

از چشمهایی که به من خیره میشه، فهمیدم که اون هم ناراضیه. مثل من که از این پرسه زدن های شبانه به بهونه های واهی، خسته شدم.

ماشیین بزرگی که از دور چشمک زنون داره خودنمایی م یکنه نزیدک میشه، اون هم هر شب مسیری رو طی می کنه که من هر شب!

جالبه وقتی من از ماشین جلوترم، حتی حاضر نیستم پشت سرم رو نگاه کنم، چه برسه به اینکه بخواه بایستم تا اون برسه! اما وقتی اون از من جلوتره، می ایستاد تا من بهش برسم.. حتی صبر می کرد تا من از اون جلوتر برم و شروع بحرکت می کرد...

بازی قشنگیه تا موقعیکه من راهم رو توی یک کوچه پر از تنهایی و سیاهی کج می کنم.

آره! توی همین دنیای کوچیک، جاییکه دیگه تعهد داره به فراموشی سپرده میشه، هنوز این ماشین شهرداری، نمادی از تعهد و وفاداری رو به دوش می کشه...

                           عجب دنیایی شده...!!!

------------------------------------------

*پیام/ش ش*

بیستم خردادماه نود و یک

روزنامه دوم خردادماه نود و یک


صحبت کردن از چیزی بنام تنهایی، خب خیلی سخته... از اینکه آدمها به آسونی تنها می شن، اما حتی نمی تونن درباره اش بشنون...

نمی دونم، اما احساس می کنم باید بازهم منتظر موند... منتظر یه اتفاق خاص، یه جرقه!

یه اتفاقی که همه چیز رو عوض کنه... خیلی ها ساده از کنار ادمها میگذرن و وقتی دارن میگذرن، طوفان بزرگی توی دل آدمها بپا میکنند.

این همون اتفاقه... یه آشوب که لذت خاص خودش رو داره... حداقل هرچی نباشه، از این تنهایی و روزمرگی بهتره...!

وقتی به آینده نزدیک فکر می کنم، باز به همون نتیجه همیشگی می رسم، به اینکه ایکاش اون اتفاق برای من هم افتاده بود. شاید الان امیدی به فردا بود...!

به اینکه روز رو آغاز کنی، با یک انرژی وصف نشدنی برای اینکه عضر قراره اون رو ببینی...

و این چیزیه که هنوز هم، بعداز 25 سال زندگی تجربه نکردم. اما هنوز منتظرم که اون اتفاق بیفته...

                       به امید تغییرات خوب و سازنده


-------------------------------------

*پیام/ش ش*

دوم خردادماه نود و یک

کافه چی... (رونوشت شده)

ای کافه چی!

               میزهایت را تکنفره کن....

                                          نمی بینی اینجا همه تنهاییم؟؟


-------------------------------

*پیام/ش ش*

یکم خردادماه نود و یک

روزنامه اول خردادماه نود و یک


گاهی وقتا حس کردی انگار شرایط یه کمی عوض شده، بعد هرچی نگاه به اطراف می کنی، تغییر نمی بینی؟!!

جالبه....

بیشتر که دقت می کنی، می بینی درونت، احساست و شاید هم عاطفه هات دارن عوض می شن... شاید یه دلتنگیه، یا یه عشق، یا حتی یه تنفر....

                            یه دوست داشتن ساده و یا شاید هم یه دلبستگی...

اما وقتی می بینی اونقدر تنهایی که هیچکدوم از اینها، دلیل اون تغییر نیستندريال بخودت خیره می شوی و می فهمی که این یه "روزمرگی" ساده است... و این تویی که توی سراشیبی همین "روزمرگی" با سرعت داری پایین میری...!


*پی نوشت: چند روزیه همین احساس بدجور داره عذابم میده. فقط به این فکر می کنم که "و این نیز بگذرد...!"

--------------------------------------------

*پیام/ش ش*

یکم خردادماه نود و یک