حالا فهمیدم نتیجه اینهمه پرسه زدن های شبانه چیه؟!

کارگر شهرداری هم دیگه با یه نگاه عجیب بهم نگا میکنه، بارهاستريال شبها زمان برگشت من به خونه میشه همون موقع که اون کارگر شهرداری داره کار خودش رو میکنه...

از چشمهایی که به من خیره میشه، فهمیدم که اون هم ناراضیه. مثل من که از این پرسه زدن های شبانه به بهونه های واهی، خسته شدم.

ماشیین بزرگی که از دور چشمک زنون داره خودنمایی م یکنه نزیدک میشه، اون هم هر شب مسیری رو طی می کنه که من هر شب!

جالبه وقتی من از ماشین جلوترم، حتی حاضر نیستم پشت سرم رو نگاه کنم، چه برسه به اینکه بخواه بایستم تا اون برسه! اما وقتی اون از من جلوتره، می ایستاد تا من بهش برسم.. حتی صبر می کرد تا من از اون جلوتر برم و شروع بحرکت می کرد...

بازی قشنگیه تا موقعیکه من راهم رو توی یک کوچه پر از تنهایی و سیاهی کج می کنم.

آره! توی همین دنیای کوچیک، جاییکه دیگه تعهد داره به فراموشی سپرده میشه، هنوز این ماشین شهرداری، نمادی از تعهد و وفاداری رو به دوش می کشه...

                           عجب دنیایی شده...!!!

------------------------------------------

*پیام/ش ش*

بیستم خردادماه نود و یک