<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزنامه</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com</link>
<description>اینجا فصل مشترکی است از احساس من و تو...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Sep 2013 12:50:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>روزنامه چند صفحه ای نهم شهریورماه نود و دو</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/66</link>
<description>ساعت 22:48... دیگه مثل شب های قبل صدای تیک تاک ساعت، سکوت مرگبار این اتاق رو نمیشکونه! بغض توی گلوم هنوز خوب نشده، انگار نفسم تنگ شده. میرم بیرون و به زور هوا رو توی سینه هام جا میدم، اما نه! انگار راه این گلو بسته است. صبح با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم، نگاه ساعت موبایلم کردم، نتونستم تشخیص بدم چه ساعتیه، اما صدای ترق و پوروق بیرون نشون میده که مسئول مهمانسرا اومده و صبحانه اش رو خورده و این یعنی ساعت بعداز 9...</description>
<pubDate>Sun, 01 Sep 2013 12:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه چند صفحه ای هشتم شهریورماه نود و دو</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/65</link>
<description>ساعت 23:23 است. دو روزیه که درست و حسابی غذا نخوردم. خوردن چند لقمه غذا برای هر وعده! خودم رو با نوشیدینی سرپا نگه داشتم. تازه اون هم به اندازه ای که بالا نیارم! خودم رو با خوابیدن سرگرم میکنم، شاید همین داروهای مکمل که البته جنبه درمانی دارند و این آمپول های تقویتی، هنوز جون دارم که راه برم. حالا می فهمم وقتی دکتر گفت پا دردم ناشی از عصبی بودنمه، یعنی چی... 2 روزه که این پا درد لحظه ای قطع نشده. یادمه دکتر بخاطر اینکه شبها راحتتر بخوابم یک قرصی از خانواده</description>
<pubDate>Sat, 31 Aug 2013 15:03:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>شماره ویژه</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/64</link>
<description>یه زمانی قسمتی از این شعر رو برای اون میخوندم و صداش میزدم &quot;غزلک&quot;... اما امروز دیگه اون رو صدا نمیزنم بلکه به خودم میگم &quot;غزلک&quot;.... غزلک شکستنت کار کیه؟ / به عزا نشستنت کار کیه؟ / عسلک، نبینم افتادنت رو / بگو پر پر شدنت کار کیه؟ / نگو دیو قصه توی فنجون فالت افتاد / آسمون، لهجه فیروزه رو یاد تو نداد / غزلک گریه نکن، گریه به چشمات نمیاد سنگ فیروزه ی این رنگی به قاب کی شکست؟ / زورق رهایی تو چجوری به گل نشست؟ / ای نگین از همه ستاره ها ستاره تر / راست بگو سنگ</description>
<pubDate>Fri, 30 Aug 2013 14:16:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه هشتم شهریورماه نود و دو</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/63</link>
<description>وقتی ایجاد شده تا دوباره فکر کنم... نمیدونم شاید توی تصمیمات اخیرم، دقت کافی رو نداشتم که الان اینجوری داره میگذره! شاید باید همه چیز رو دوباره بازبینی کنم و برنامه های آینده ام رو دوباره نگاه کنم، یا شاید هم مسیری رو که دارم طی میکنم اشتباهه! فقط میدونم اتفاقات اخیر، نشون داده که فاصله ما زیاده... من خیلی دلخوش بودم... و الان این فاصله با رفتنش خیلی زیاد شد... فقط یک سری سوال واسه من بجا گذاشت، که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ اون رفت و من موندم و برنامه های بر باد رفته</description>
<pubDate>Fri, 30 Aug 2013 13:55:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه بیست و پنجم مردادماه نود و دو</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/62</link>
<description>آدمی که توی هفته خیلی درگیره کارهاشه، حالا آخر هفته که میشه دنبال یک آرامش میگرده. لحظه شماری میکنه تا روز جمعه بیاد... بیاد تا شاید بتونه استراحت بکنه؛ تا شاید بتونه... جمعه که میشه، اینقدر تنهایی اش سخته که آرزو میکنه هر چه سریعتر تموم بشه! آرزوی همون روزای پر مشغله هفته رو میکنه!!! همون روزهایی که حتی نمیتونه با دوستانی باشی که فکر میکنه وقت تنهاییش، کنارش هستند! همین خوبه... *رونوشت: هیچوقت انتظار نداشتم این روزها تکرار بشن، روزهایی پر از تنهایی! منو</description>
<pubDate>Sat, 17 Aug 2013 13:51:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه ششم مردادماه نود و دو</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/61</link>
<description>میشه نوازشم کنی، وقتی گرفته حالم؟/ میشه ببندی بالم رو، آخه شکسته بالم؟ میفهمی چی میگم بهت، میبینی خستگیم رو؟/ میشه بذارم پیش تو، چند روزی زندگیم رو؟ میشه بشینی پیشم و یه شعر برام بخونی؟/ امشب یه کم تنها شدم، میشه پیشم بمونی؟ انگار یه بغضی تو گلوم، داره شکسته میشه/ اینجوری که پلکای تو، هی باز و بسته میشه میشه نوازشم کنی، وقتی گرفته حالم؟/ میشه ببندی بالم، رو آخه شکسته بالم؟ * پی نوشت: این شعر رو دو ماه پیش که تازه پخش شده بود، خیلی گوش میدادم و لذت</description>
<pubDate>Sun, 28 Jul 2013 11:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه بیست و نهم تیرماه نود و دو</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/60</link>
<description>گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... جسارت زیادی می خواهد که خودت باشی... بعضی وقتا این جملات، یک دنیا توشون حرف پیدا میشه! *پی نوشت: امشب حالم خیلی مساعد نیست، یه درد کهنه و قدیمی جسمی و روحی. اتفاقاتی باعث شد هنوز فراموش نکنم که تنهام! اتفاقاتی که اگر نباشن، من به زنده بودن خودم هم شک می کنم! با گوش دادن به چندتا آهنگ قدیمی که همیشه توی تنهاییام گوش میدم، این اتفاقات رو تکمیل کردم. یاد چندین سال گذشته، همچون دفتری کهنه، جلوی چشمام ورق خورد...</description>
<pubDate>Sat, 20 Jul 2013 20:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه بیستم تیرماه نود و دو- شماره ویژه</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/59</link>
<description>حس امروز خیلی خوب بود... یک اتفاق مهم... یک ماه گذشت، نخستین ماهگردمون! همیشه اولین ها، یادگاری میشن... خیلی وقته دارم برای امروز برنامه ریزی میکنم، اینکه کجا باید ببرمش؟ اینکه چی باید بگم بهش؟ اینکه چه هدیه ای واسش باید سفارش بدم؟ یک هدیه ویژه... اما این روز، همراه شد با یک اتفاق دیگه... اتفاقی که مدت هاست داره روش برنامه ریزی میشه. توی این هفته، روزی که می خواستم رسماً دعوتش بکنم واسه اولین ماهگردمون، متوجه این همزمانی شدم.</description>
<pubDate>Thu, 11 Jul 2013 13:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه چهاردهم تیرماه نود و دو</title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/57</link>
<description>چند وقتیه که لحظه ها هر لحظه اش یک رنگی داره... اما امروز پس از مدت ها پیامکی روی گوشی تلفنم نماش داده شد که جای تعجب واسم بود... حرفهایی از گذشته، گذشته نه چندان خوب، گذشته دردآوری که فکر کردن بهشون همیشه اذیتم میکنه... اما با اینهمه، این بار با همیشه فرق داشت... فرقش این بود که این بار احساس تنهایی و ترس نداشتم، این بار دیگه تنها نیستم که از پیامک ها بترسم! خوشحالم که دارمش و کنارم حسش می کنم...</description>
<pubDate>Fri, 05 Jul 2013 20:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه سیزدهم تیرماه نود و دو </title>
<link>https://rooznamehdel.blogfa.com/post/58</link>
<description>یکباره، بعداز مدت ها دلتنگی، میزبان کسی بودن که باعث این دلتنگیه، باعث خوشحالی عجیبی میشه.... حسی که نمیشه بسادگی بیانش کرد... یک آشنای نزدیک؟ نه! یک غریبه دور؟ نه! بهترین واژه برای بیانش همینه: &quot;خودم&quot;! *پی نوشت: امروز این اتفاق برای من افتاد... لحظاتی با کسی بودم که انگار خودم بود... روزی که ثانیه به ثانیه اش، یک دنیا آرزوی گذشته من بود و الان محقق شد... دوستت دارم! --------------------------------------------- *پیام/ ش ش* سیزدهم تیرماه نود و دو خورشیدی</description>
<pubDate>Thu, 04 Jul 2013 18:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rooznamehdel</dc:creator>
<guid>rooznamehdel.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
</channel>
</rss>
